خشت یکم

وبلاگی برای معماری، هنر

بنا کردن، سکونت کردن، فکر کردن( قسمت اول)

سلام...

اینبار میخوام مقاله ای رو به قلم فیلسوف بزرگی چون مارتین هایدگر براتون بذارم که مطالب بسیار مفیدی در مقاله برای معماران به همراه داره...به خاطر طولانی بودن مقاله این مقاله رو در سه بخش یعنی در سه پست جداگونه آپ می کنم تا هم از خوندنش حوصلتون سر نره هم اینکه بتونید و بتونیم تحلیل و درک مناسبی از مقاله و مطالب آن که به نظرم کمی سنگین هستند داشته باشیم...

موضوع مقاله راجع به سکونت و ساختتن و تفکر در باره معماری هست...امیدوارم که مقاله و موضوعش براتون مفید باشه...


در آنچه در ذیل می‌آید می‌خواهیم دربارة سکونت کردن و بنا کردن فکر بکنیم. این فکر کردن به بنا کردن به هیچ‌وجه به سودای کشف ایده‌های معماری نیست، چه رسد به این که بخواهد قواعدی برای بنا کردن وضع بکند. این مخاطرة فکری ما، به بنا کردن به منزلة یک هنر، یا فن ساختمانی نمی‌نگرد، بلکه تلاش می‌کند که بنا کردن را تا قلمروی که بدان تعلق دارد تعقیب کند، قلمروی که در آن، آن است که هست.

می‌پرسیم:
1-  سکونت کردن چیست؟
2-  بنا کردن به چه نحو به سکونت کردن تعلق دارد.

در آنچه در ذیل می‌آید می‌خواهیم دربارة سکونت کردن و بنا کردن فکر بکنیم. این فکر کردن به بنا کردن به هیچ‌وجه به سودای کشف ایده‌های معماری نیست، چه رسد به این که بخواهد قواعدی برای بنا کردن وضع بکند. این مخاطرة فکری ما، به بنا کردن به منزلة یک هنر، یا فن ساختمانی نمی‌نگرد، بلکه تلاش می‌کند که بنا کردن را تا قلمروی که بدان تعلق دارد تعقیب کند، قلمروی که در آن، آن است که هست.
می‌پرسیم:
1-  سکونت کردن چیست؟
2-  بنا کردن به چه نحو به سکونت کردن تعلق دارد.
 
1- سکونت کردن چیست؟
چنین به نظر می‌آید که ما همیشه با بنا کردن به سکونت کردن می‌رسیم. هدف بنا کردن همان سکونت کردن است. با وجود این، هر بنایی محل سکونت به شمار نمی‌آید. پل‌ها، آشیانة هواپیماها، استادیوم‌های ورزشی، نیروگاه‌های برق، همه بناهای احداث شده‌ای هستند ولی محل سکونت نیستند؛ ایستگاه‌های قطار و بزرگراه‌ها، سدها و سرای بازارچه‌ها، همه ساخته شده‌اند ولی محلی برای سکونت نیستند. با وجود این، همة این بناها هم به قلمرو سکونت ما تعلق دارند. ] البته[ دامنة این قلمرو از این بناها تجاوز می‌کند، و بناهای آن قلمرو وسیع‌تر هم باز به هیچ‌وجه به مسکن محدود نمی‌شود. رانندة کامیون ] در هنگام رانندگی[ در بزرگراه‌ها ] جنین احساس می‌کند که گویی[ در خانة‌ خود است، ولی سرپناه خود را در آنجا نمی‌یابد؛ کارگر زنی که در یک کارخانه ریسندگی ] کار می‌کند گویی[ در خانه خود است اما محل سکونتش آنجا نیست؛ سر مهندس نیروگاه ] در هنگام کار گویی[ در خانة خود است ولی در آنجا سکونت ندارد. همه این بناها انسان را در خود جای می‌دهند. او در آن‌ها اقامت می‌ کند ولی در عین حال در آن‌ها سکونت نمی‌کند، چون ] در این موارد[ سکونت کردن فقط به معنای زیر-  سر-  پناهی به سر بردن است. در شرایط کنونی بحران کمبود مسکن همین امر هم باز مایة آسایش خیال و خشنودی است؛ در حقیقت مجتمع‌های مسکونی چیزی جز سرپناه نیستند، طرح معماری آپارتمان‌های امروزی می‌تواند بسیار خوب باشد، نگهداریشان ساده باشد، به حد مطلوب ارزان باشند، در معرض ]گردش[ هوا، ] تابش[ نور آفتاب باشند،‌اما: آیا به راستی وجود این آپارتمان‌ها می‌تواند به خودی خود ضامن سکونت کردن ] افراد[ در آن‌ها باشد؟ ضمناً آن بناهایی هم که آپارتمان نیستند از آنجا که در خدمت سکونت افراداند تعین خود را از سکونت کردن ] بشر [ اخذ می‌کنند. بنابراین به نظر می‌آید که سکونت کردن هدف همه نوع بنا کردن باشد. ] در نتیجه[ نسبت میان سکونت کردن و بنا کردن درست همان نسبت میان هدف و وسیله است. لیکن، تا زمانی که حرف ما از این فراتر نرود، سکونت کردن و بنا کردن را به منزلة دو فعالیت مستقل از هم در نظر می‌گیریم، ] و البته شک نیست که [ جنبه‌ای از این بصیرت ] کاملاً[ صحیح است، ولی در عین حال ] با این کار یعنی با توسل به کلیشه یا[ الگوی هدف و وسیله دیدگان خود را نسبت به نسبت‌های ماهوی کور کرده‌ایم. چون بنا کردن وسیله‌ای یا راهی برای رسیدن به سکونت کردن نیست، اصلاً خود بنا کردن به نقد همان سکونت کردن است. چه کسی این حرف را می‌زند؟ ] اصلاً[ چه کسی ] آماده است[ ملاکی برای تعیین ماهیت سکونت کردن و بنا کردن در اختیار ما بگذارد؟‌مرجعی که در باب ماهیت یک امر ] یا یک شیء [ با ما سخن می‌گوید زبان است، ] البته[ به شرط آنکه ما هم به نوبة خود در مورد ماهیت خود زبان دقت بکنیم. ] اما [ بدون شک، چندی است که حرفهای رندانه‌ای چه به صورت گفتاری چه به صورت نوشتاری، چه از طریق پخش رادیویی-  به گونة‌ لجام گسیخته همة جهان را فرا گرفته است. انسان چنان رفتار می‌کند که گویی خود خالق و سلطان زبان است، در حالی که، در واقعیت، زبان همچنان فرمانروای آدمیان است. اصلاً چه بسا که انسان با واژگون کردن همین نسبت سلطه ] ی میان زبان و خود [ سبب شده باشد تا ذاتاً از خود بیگانه شود. اینکه ما مراقب حرف زدن‌های خود هستیم کار بسیار سنجیده‌ای است، اما این کار تا زمانی که ما صرفاً در حکم ابزار یا وسیله‌ای-  حتی برای ادای مطلب-  باشد گرهی از کار ما نمی‌گشاید. از میان تمام چیزهایی که با ما سخن می‌گویند و ما آدمیان به نوبة‌ خود می‌توانیم در به سخن آوردن آن‌ها سهیم و شریک باشیم، زبان والاترین مقام را دارد و همه‌‌جا امر نخستین است.
بنابراین بنا کردن (Bauen) به چه معناست؟ لفظ قدیمی آلمانی برای بنا کردن ،“Buan” به معنای منزل کردن است و از ماندن، و در جایی رحل اقامت افکندن خبر می‌دهد. معنای واقعی فعل زمانی bauen دیگر از یاد رفته است. اما رد پنهان آن در واژة ] آلمانی[Nachbar] که به معنای همسایه است[ همچنان حفظ شده است. همسایه ] یعنی[ کسی که در نزدیکی سکونت دارد. فعل‌های beuron, beuren, buren, buri همه بر سکونت کردن و اقامتگاه دلالت دارند. بالاخره آنکه کلمة قدیمی buan نه تنها به ما می‌گوید که بنا کردن در واقع همان سکونت کردن ] یا اقامت کردن[ است، بلکه افزون بر این سر نخی در اختیار ما می‌گذارد تا ببینیم چگونه باید دربارة مدلولش (یعنی اقامت گزیدن) بیندیشیم. به طور متعارف وقتی از سکونت کردن حرف در میان باشد، معمولاً فعالیت یا رفتاری را تصور می‌کنیم که بشر در کنار انواع و اقسام فعالیت‌های دیگر انجام می‌دهد. ] مثلا[ در جایی کار می‌کنیم و در جای دیگری سکونت می‌کنیم. اما هیچگاه صرفاً سکونت نمی‌کنیم-  چون سکونت صرف عملاً چیزی جز بی‌فعالیتی محض نخواهد بود-  ما همیشه حرفه‌ای داریم، تجارت می‌کنیم، مسافرت می‌کنیم، و در بین راه هم اطراق می‌کنیم،‌ گاه این‌جا، گاه آن‌جا. بنا کردن در اصل به معنای سکنا گزیدن است. هرجا که کلمة بنا کردن همچنان معنای اصلیش را ادا می‌کند، در عین حال این را هم بیان می‌کند که ماهیت سکونت کردن تا کجا پیش می‌رود. یعنی آنکه beo,bhu, buan, bauen ، همه همان لفظ متعارف ما ] یعنی[bin” در اشکال تصریفی مختلف زیر هستند: من هستم ]ich bin[، تو هستی [du bist] و حالت امری آن، باش [sei , bis] بنابراین من هستم (یا) [ich bin] به چه معناست؟‌لفظ قدیمی bauen] بنا کردن[ که bin به آن تعلق دارد به این پرسش پاسخ می‌دهد: “من هستم” [ich bin] ،‌“تو هستی” [du bist] یعنی: من سکونت دارم [ich wohne] ، تو سکونت داری [du wohnst]. نحوی که تو هستی و من هستم، نحوی که مطابق با آن، انسان‌ها روی زمین هستند، همان das Buan اقامت گزیدن است. انسان بودن یعنی: به مثابة موجودی فانی روی زمین بودن، یعنی: مقیم بودن. لفظ قدیمی bauen] یا بنا کردن[ که می‌گوید بشر هست به این اعتبار که او مقیم است، ] و می‌بینیم که [ باز همین لفظ در عین حال معنای دیگری هم دارد: (hegen und pflegen)، محافظت کردن و مراقبت کردن، یعنی کشت کردن و وزارعت کردن (DenAckerbaven)، تاک پرورش دادن (Reben bauen). بنا کردن به این معنای اخیر خود فقط به مفهوم مراقبت کردن است-  نظارت کردن بر رشد و نمو چیزهایی که مطابق با آنچه در دل خود پنهان دارند به بار می‌نشینند و می‌رسند. بنا کردن به معنای محافظت کردن و مراقبت کردن دیگر ] به هیچ‌وجه[ به معنای ساختن و تولید کردن نیست. در حالی که در کشتی‌سازی یا بنای معبد به یک معنا همة چیزها ساخته می‌شوند. بنا کردن در این معنای خود یعنی برافراشتن و نه مراقبت کردن. این معانی، یعنی بنا کردن به مثابة مراقبت کردن، به زبان لاتینی cultura, coiere و بنا کردن به مثابة برافراشتن بنا، aedificare-  هر دو در بنا کردن اصیل، در سکنا گزیدن ملحوظ‌اند. اما بنا کردن به مثابة سکنا گزیدن، یعنی در مقام روی زمینْ بودن، همچنان برای تجربة روزمرة آدمیان از همان آغاز ] به معنای[ “امری از روی عادت” یا “امری خو گرفتنی” است-  چنانکه زبان ما هم این مضمون را به نقد بیان می‌کند: “Gewohnte”، ] زمین محل سکونت [das Gewohnte] است. [ به همین دلیل، لابلای اشکال مختلف تحقق سکونت کردن فعالیت‌هایی چون کشاورزی و ساختمان‌ محو می‌شود. بعدها این فعالیت‌ها لفظ بنا کردن و امور مربوط به آن را به انحصار درمی‌آورند. با این گام، معنای حقیقی بنا کردن، یعنی سکونت کردن، به دست فراموشی سپرده می‌شود.
در نگاه نخست، این حادثه چیزی جز تحولی در معنای الفاظ ] در سیر تاریخ خود[ به نظر نمی‌آید. اما حقیقت امر این است که امر مهمی در بطن آن مستتر است: یعنی این امر که سکنا گزیدن دیگر به عنوان هستی آدمیان تجربه نمی‌گردد؛ دیگر حتی برای یک لحظه هم به ذهن خطور نمی‌کند که سکنا گزیدن جزو لاینفک وجود آدمی است.
اینکه زبان به نحوی از انحاء معنای اصلی یا حقیقی کلمة بنا کردن را که همان سکنا گزیدن باشد از این کلمه باز پس گرفته است گواه یا شاهدی بر وجود اولیة این معانی است؛ چون اتفاقی که همیشه برای کلمات اساسی زبان می‌افتد این است که معنای باطنی یا اصلیشان به سهولت به سود معنای ظاهریشان به دست فراموشی سپرده می‌شود. بشر هنوز به فکر تعمق در راز و رمز این فرآیند نیفتاده است. ] در نتیجه[ زبان هم در حق آدمیان سخن بی‌پیرایه و والای خود را دریغ می‌کند. اما با این کار ندای ازلی خود را مسکوت نمی‌گذارد؛ بلکه صرفاً خاموش می‌ماند و افسوس که بشر به این خاموشی دل نمی‌سپارد، و به این سکوت اعتنا نمی‌کند.
اما اگر به آنچه زبان با کلمة بنا کردن بیان می‌کند ] گوش بسپاریم[ سه چیز می‌شنویم:
1-  اینکه بنا کردن در حقیقت سکنا گزیدن است.
2-  اینکه بنا کردن به مثابة سکنا گزیدن به دو نحو انکشاف و تحقق می‌پذیرد: همچون کشت و زرع چیزهای نامی و همچون برافراشتن بناها.
اگر ما دربارة این واقعیت سه‌گانه تعمق و تأمل بکنیم سرنخی پیدا می‌کنیم که بر مبنای آن می‌توانیم توجه خود را به نکتة زیر معطوف کنیم: مادامی که به این امر وقوف نداشته باشیمن که بنا کردن فی‌نفسه نوعی سکنا گزیدن است، نمی‌توانیم حتی به کفایت بپرسیم-  چه رسد به اینکه بخواهیم تصمیم بگیریم-  که ماهیت بنا کردن بناها چه می‌تواند باشد. ما چون ] ساختمانی را [ بنا کرده‌ایم سکنا نمی‌گزینیم، بلکه ما ] اهل سکونت هستیم[،‌ و چون به مثابة سکنا گزینندگان سکنا می‌گزینیم، بنا می‌کنیم و بنا کرده‌ایم. پس ماهیت سکنا گزیدن در چه امری نهفته است؟ پس باز به ندای زبان گوش فرا می‌دهیم و آنچه می‌شنویم این است که: لفظ قدیمی ساکسونی “wuon”، و لفظ قدیمی گوتیک “wunian”،‌همانند لفظ قدیمی بنا کردن [bauen] ، به معنای ] درجایی[ ماندن، و استقرار یافتن یا رحل اقامت افکندن است. اما کلمة گوتیک “wunian” این را که این ماندن چگونه تجربه می‌شود با صراحت بیشتری بیان می‌کند. “wunian” یعنی در صلح و صفا بودن، به صلح و آرامش رسیدن، و در صلح و آرامش به سر بردن. ] لفظ آلمانی برای کلمة‌[ صلح، Friede است-  که همان day Frye است، و fry یعنی از آسیب و خطر مصون ماندن. Freien اصلاً یعنی آزار نکردن و آسیب نزدن. خود آسیب نزدن در واقعیت فقط معنایش این نیست که به کسی که رعایت حالش را می‌کنیم آسیب نمی‌رسانیم. آسیب نرساندن حقیقی امری مثبت است و زمانی واقع می‌شود که ما امری را ] به حال خود رها کنیم یا آن را[ به دست ماهیت خود بسپاریم، به خصوص وقتی که امر خاصی را به درون وجود باز می‌گردانیم، ] یعنی[ وقتی آن را به معنای واقعی کلمه در حریم صلح رها می‌کنیم، سکنا گزیدن،‌در صلح و آرامش قرار گرفتن، یعنی در صلح و صفا ماندن در درون امر آزاد یا در حریم آزادی است که از هر چیزی مطابق با ماهیتش حراست می‌کند. خصیصه اساسی سکنا گزیدن همین آسیب نرساندن و حراست است. این خصیصه ناظر بر همة مراقب و وجوه سکنا گزیدن است. این خصیصه به مجردی که ما صاحب این بصیرت بشویم که سکنا گزیدن جزو لاینفک وجود آدمی است. خود را بر ما مکشوف می‌کند-  ] آن هم به این معنا که سکنا گزیدن[ چیزی جز استقرار ] موقت[ فانیان بر روی زمین نیست.

 

  
نویسنده : بهزادزندی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳